Ù (دیوانِ مَهسَتی گنجوی PDF ☆


(دیوانِ مَهسَتی گنجوی (به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب [BOOKS] ✯ (دیوانِ مَهسَتی گنجوی (به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب Author مهستی گنجوی – Thomashillier.co.uk Amazing E-Book, (دیوانِ مَهسَتی گنجوی (به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب By مهستی گنجوی This is very good and becomes the main topic Amazing E Book, دیوانِ مَهسَتی گنجوی به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب By مهستی گنجوی This is very good and becomes the main topic to read, the readers are (دیوانِ مَهسَتی MOBI :↠ very takjup and always take inspiration from the contents of the book دیوانِ مَهسَتی گنجوی به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب, essay by مهستی گنجوی Is now on our website and you can download it by register what are you waiting for? Please read and make a refission for you.

  • (دیوانِ مَهسَتی گنجوی (به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب
  • مهستی گنجوی
  • 27 February 2019

About the Author: مهستی گنجوی

Is a wellknown author, some of his books are a fascination for readers like in the دیوانِ مَهسَتی گنجوی به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب book, this is one (دیوانِ مَهسَتی MOBI :↠ دیوانِ مَهسَتی PDFEPUB ² of the most wanted مهستی گنجوی author readers around the world.



10 thoughts on “(دیوانِ مَهسَتی گنجوی (به‌اهتمام و تصحیح و تحشیه‌ی طاهری شباب

  1. peiman-mir5 rezakhani peiman-mir5 rezakhani says:

    ‎دوستانِ گرانقدر، به انتخاب ابیاتی از دیوانِ بانویِ هنرمند، زنده یاد <مهستی گنجوی> را در زیر برایِ شما ادب دوستانِ گرامی مینویسم... در چهار شعرِ پایانی که در ریویو آورده ام، از آلتِ مردانه و زنانه نام برده شده است.. به احترام به بانو مهستی، اشعارِ وی را سانسور نکردم.. همانطور که سعدی و دیگر شاعران نیز از این واژگان استفاده کرده اند
    ----------------------------------------------
    ‎شبها که به ناز با تو خُفتم همه رفت
    ‎دُرها که به نوکِ مژه سُفتم همه رفت
    ‎آرامِ دل و مونسِ جانم بودی
    ‎رفتی و هرآنچه با تو گفتم همه رفت
    *************************************
    ‎جانا، دلِ مسکینِ من این کِی پنداشت
    ‎کز وصلِ تو ام امید بر باید داشت
    ‎آسوده بُدم با تو فلک نپسندید
    ‎خوش بود مرا، با تو زمانه نگذاشت
    *************************************
    ‎چندانکه به کارِ خویش وا میبینم
    ‎خود را به غمِ تو مبتلا میبینم
    ‎این طرفه، که در آینهٔ دل شب و روز
    ‎من مینگرم، ولی تو را میبینم
    *************************************
    ‎من عهدِ تو سخت، سست میدانستم
    ‎بشکستنِ آن درست میدانستم
    ‎این دشمنی اِی دوست که با من زِ جفا
    ‎آخر کردی، نخست میدانستم
    *************************************
    ‎چون مُرغِ ضعیف، بی پر و بی بالم
    ‎افتاده به دام و کَس نداند حالم
    ‎دردی به دلم سخت پدید آمده است
    ‎امروز منِ خسته، از آن می نالم
    *************************************
    ‎چشمم چو بر آن عارضِ گلگون افتاد
    ‎دل نیز زِ راهِ دیده بیرون افتاد
    ‎این گفت منم عاشق و آن گفت منم
    ‎فی الجمله میانِ چشم و دل خون افتاد
    *************************************
    ‎قصه چه کنم که اشتیاقِ تو چه کرد
    ‎با من دلِ پُر زرق و نفاقِ تو چه کرد
    ‎چون زلفِ درازِ تو، شبی میباید
    ‎تا با تو بگویم که فراقِ تو چه کرد
    *************************************
    ‎هر شب دلِ من چنان بسوزد
    ‎در نالهٔ او جهان بسوزد
    ‎تو هم زِ دلم نمیکنی یاد
    ‎ترسی که تو را زبان بسوزد
    *************************************
    ‎مه بر رُخِ تو گزیدنم دل ندهد
    ‎وز تو صنما، بریدنم دل ندهد
    ‎تا از لبِ نوشِ تو چشیدم شکری
    ‎از هیچ شکر، چشیدنم دل ندهد
    *************************************
    ‎در دایره ای که آمد و رفتنِ ماست
    ‎آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست
    ‎کَس می نزند در این جهان یکدم راست
    ‎کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
    *************************************
    ‎دل بی تو، به جز خونِ جگر بارد؟ نی
    ‎مانندِ تو بی وفا فلک آرد؟ نی
    ‎نی نی زِ فلک چه عیب! تو عمرِ منی
    ‎از عمر، کسی وفا طمع دارد؟ نی
    *************************************
    ‎در فغانم از دلِ دیر آشنایِ خویشتن
    ‎خو گرفتم همچو نِی، با ناله هایِ خویشتن
    ‎جز غم و دردی که دارد دوستیها با دلم
    ‎یارِ دلسوزی ندیدم در سرایِ خویشتن
    *************************************
    ‎چشمِ تو به چشمِ خویش، چشمِ تو بدید
    ‎نی چشمِ تو خواب چشم، از چشم رمید
    ‎اِی چشم همه چشم به چشمت روشن
    ‎چون چشمِ تو چشمِ من دگر چشم ندید
    *************************************
    ‎ایام چو آتشکده در سینهٔ ماست
    ‎عالم همه در فسانه از کینهٔ ماست
    ‎اینک به مثل چو کوزهٔ آبخوریم
    ‎از خاکِ برادرانِ پیشینهٔ ماست
    *************************************
    ‎آن بُت که رُخش رشکِ گلِ یاسمن است
    ‎وز غمزهٔ شوخ، فتنهٔ مرد و زن است
    ‎دیدم به رهش لطیف چون آبِ روان
    ‎آن آبِ روان هنوز در چشمِ من است
    *************************************
    ‎گفتی که مرا بی تو بسی غمخواره است
    ‎بی رشوت و پاره از توأم صد چاره است
    ‎گر رشوه طلب کنی مرا، کون رشوه است
    ‎ور پاره طلب کنی مرا، کون پاره است
    *************************************
    ‎قاضی چو زنش حامله شد، زار گریست
    ‎گفتا زِ سرِ قهر که این واقعه چیست؟
    ‎من پیرم و کیرِ من نمیخیزد هیچ
    ‎وین قحبه نه مریم است، این بچهٔ کیست؟
    *************************************
    ‎کُص چاهِ عقیقیست، پناهی دهدت
    ‎وز بالشِ نقره، تکیه گاهی دهدت
    ‎نُه نقطهٔ سیماب چو ریزی در وِی
    ‎نُه ماه شود، چهارده ماهی دهدت

    ‎در این شعر، مهستی روشِ حاملگی و مدت و اینجور چیزها را بیان نموده و البته به آن خرافاتی که احتمال زاده شدنِ نوزاد در ماهِ کامل و شب چهاردهم بیشتر است نیز اشاره داشته است و شاید منظورش زیبایی نوزاد، همچون ماهِ شب چهارده بوده است
    *************************************
    ‎فصادِ جهودِ بد رگِ کافر کیش
    ‎آن کند زبان که تند دارد سر نیش
    ‎گفتم که رگم تَنگ بزن همچو کُصم
    ‎نشنید و فراخ زد چو کونِ زنِ خویش

    ‎گویا مهستی برایِ رگ زنی، نزدِ فصد زن و یا همان رگ زنِ جهود رفته است و او به جایِ آنکه باریک زخم زند، زخمی گشاد بر رگِ مهستی زده است
    ---------------------------------------------
    ‎امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید
    ‎<پیروز باشید و ایرانی>

  2. Ahmad Sharabiani Ahmad Sharabiani says:

    مهستیِ گَنجَوی (درگذشته ۵۷۶ هجری قمری) بانوی شاعر ایرانی بود و در سده پنجم و ششم هجری می‌زیسته‌است. زادگاه «مهستی» شهر گنجه بوده‌، در دوره غزنویان، «رشید یاسمی» معتقد بود که «مهستی» متشکل از دو کلمه «مَه» به معنی بزرگ، و «سَتی» به معنی خانم بوده، و جمعاً این واژه به معنی «خانم‌بزرگ» است. در چهارسالگی پدرش او را به مکتب‌خانه فرستاد، و چون استعدادی سرشار داشت، در ده‌سالگی با ادب زن دانشمند بیرون آمد. او چنگ و عود و تار را به زیبایی می‌نواخت. شهرت او بیشتر به خاطر رباعیاتش است. در سروده‌هایش وی زنی فتنه‌گر و زیبا بوده‌است، که عشاق فراوانی داشته، از جمله «امیر احمد تاج‌الدین بن خطیب» که فرزند «خطیب گنجه» بوده و عاقبت به عقد او درمی‌آید. «ابن خطیب» نیز مانند همسرش، طبع شعر داشته و رباعیاتی نیز از ایشان باقی مانده‌است. درگذشت «ابن خطیب» را به سال ۵۷۶ یا ۵۷۷ نوشته‌اند. از زندگی «مهستی» آگاهی چندانی در دست نیست، و آنچه هست اقوال تذکره‌نویسانی چون «دولتشاه سمرقندی»، «امین احمد رازی» و «آذر بیگدلی» است، که همه از یکدیگر واگویه کرده اند، بیشتر افسانه‌نگاری و داستان‌های ساختگی است. دیوان اشعارش نیز برجای نمانده، و تنها رباعی‌هایی به نام ایشان در «نزهةالمجالس (تألیف در قرن هفتم)»، «مونس‌الاحرار (تألیف در قرن هشتم)» و در مجموعه‌ها و تذکره‌ها به دست آمده‌است. همانگونه که نوشتم، مشهور است که «مهستی» همسر «امیراحمد» پسر «خطیب گنجه» بوده‌است. کتابی ظاهراً از قرن هفتم، شامل مناظرات «مهستی» با «امیراحمد» و رباعی‌هایی، که خطاب به یکدیگر سروده‌اند (مشتمل بر ۱۸۵ رباعی از زبان «پورخطیب» و حدود ۱۱۰ رباعی از زبان «مهستی») در دست است، (نسخه‌های کتابخانه سنایی سابق و ملی تبریز). «احمد سهیلی خوانساری» آن را کتاب قصه‌ای مجعول، و حاوی اشعار سست و ناخوش می‌داند. براساس ترانه‌های موجود، در همین کتاب، «فریتز مایر» شرق‌شناس آلمانی، کتابی به نام «مهستی زیبا» فراهم آورد که در سال ۱۹۶۳ در آلمان منتشر شد. «طاهری شهاب» در «دیوان مهستی» (تهران: ۱۳۳۶)، و «احمد سهیلی خوانساری» در «رباعیات مهستی» (دبیر، تهران: ۱۳۷۱)، رباعی‌های وی را گردآوری کرده‌اند. در «نزهةالمجالس (تألیف در قرن هفتم)» ۶۱ رباعی به نام «مهستی» آمده، که کهن‌ترین و موثق‌ترین مجموعه از ترانه‌های مهستی میباشد

    نمونه شعر
    این رباعی منسوب به «خانم بزرگ» است:
    ما را به دَمِ پیر نگه نتوان داشت، در حُجره ی دلگیر، نگه نتوان داشت
    آن را که سَرِ زلف چو زنجیر بُوَد، در خانه، به زنجیر، نگه نتوان داشت

    دوشینه، شبم بود، شبیه یلدا، آن مونس غمگسار نآمد عمدا
    شب تا به سحر ز دیده دُر میسفتم، میگفتم: رب لا تذرنی، فردا
    ا. شربیانی

  3. ليلي ليلي says:

    اصصلا اون طوری نبود که فکر می‌کردم، و احتمالا اکثرمون فکر می‌کنیم:))
    دلم می‌خواست تعدادی از رباعی‌ها رو اینجا بیارم که ببینید منظورم چیه، ولی متاسفانه مسائل اخلاقی این اجازه رو بهم نمیده🚶🏻

  4. Nasser Nasser says:

    هر کیمسه کی عشق ایله یانان اولموشدور
    آخشاملاری سجاده سی قان اولموشدور
    عالم بیلیر عشقین چادیری دونیاده
    گویدن ده اوزاقدا دایانان اولموشدور
    ***
    ای چرخی فلک عالمی ویران ائتدین
    ظولمونله جهان مولکونو تالان ائتدین
    یارساق سینه نی اگر ای تورپاق
    گورروک نئجه گوهرلر اودوب قان ائتدین
    ***
    دویونجا می ایچن دولاشار چیلپاق
    کئچینر دونیادا بیر دلی سایاق
    افعی دوشمنلریم کور اولسون دئیه
    بو یاقوت شرابی ایچرم آنجاق

  5. ـــقطرۀ م‌ح‌ال‌اندیشـــ ـــقطرۀ م‌ح‌ال‌اندیشـــ says:

    شناسنامه‌ی کتاب: دیوان مَهسَتی گنجوی
    نویسنده: گنجوی، مهستی / تصحیح و تحشیه: طاهری شهاب، سیّدمحمّد / مقدّمه: فرامرزی، عبدالرّحمن؛ طاهری شهاب، سیّدمحمّد / مؤخّره: ریپکا، یان / چاپّ سوّم – کتابخانه‌ی ابن‌سینا (چاپّ بانک بازرگانی ایران)؛ تهران، 1347 (1968)

    مَهْسَتیِ گنجوی، از محبوب‌ترین شاعرانِ من است. شخصیّت او و اشعارِ بسیار فاخر و تکنیکیِ او را عمیقاً می‌پسندم و همیشه با او و اشعارش پیوندی ژرف در تاروپودِ جانم احساس کرده‌ام. همیشه گفته‌ام و خواهم‌گفت که مهستی اگر نخستین بانوی شاعرۀ فمینیست در تاریخ ادبیات جهان نباشد بی‌شک یکی از نخستین‌ها و گرامی‌ترین‌هاست؛ و بمصداق کلام سترگ شاملو که «من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خودِ زندگی‌ست.»؛ همچون فروغ فرخزاد در نهصد سال پس از خود، فمینیسمِ وی صرفاً در محدودۀ اشعارش باقی نماند و در زندگی و شیوه‌ی زیستِ آزادانه و شجاعانه‌ی او جاری و ساری گشت. خود ازین‌روست که وی چنین در تاریخ ادبیات ایران مهجور مانده، «روسپی» خوانده و سانسور شده، و مورد توهین‌های مستهجنِ افرادی امثال علیقلی‌خان واله صاحب تذکرۀ ریاض‌الشّعراء قرار گرفته که: «هرچند مهستی از فواحش بوده لیکن دست فلک بدامن وصلش نمیرسید، عالمی سرگشته و مردۀ غمزه و عشوۀ خود کرده بود اگرچه معشوقۀ سلطان سنجر است لیکن همچون آفتاب پرتو حسنش بر همه‌کس می‌تافته و از ساغر نظارۀ ماه رخسارش شهری کام دل می‌یافته‌اند». گرچه بوده‌اند مردان ادیبِ فهیم و آزاده‌ای که این بانوی ادیب و شاعرِ طراز اوّلِ جهان را چنانکه شایسته و زیبنده‌ی اوست ستوده‌اند و ازین رهگذر، فهم و شعور و شخصیت بالای خویش را به ثبوت رسانیده‌اند. زنده‌یاد سیّدمحمّد طاهریِ شهاب مُصَحِّحِ نسخۀ دیگری از دیوان مهستی که بعداً در مقالۀ جداگانه‌ای به آن خواهم پرداخت؛ چه زیبا به آن ادبای بی‌ادب پاسخ داده‌اند که: «اکثر تذکره‌نویسان او را چون سبو دوش‌بدوش و قدح‌وار دست‌بدست داده، گاه ویرا معشوقۀ سلطان سنجر و زمانی پابند عشق پورخطیب شاعر، روزی در آغوش پسر قصّاب برده و شبی مونس مستان خرابات کرده‌اند. زنی دانشمند در هر عصر و زمان هرچه آزادمنش باشد و خود را مقید بقیودی نداند و بی‌پروا زیست کند عشق او بشاه و گدا آسان نیست...».
    سخن از مهستی و سروده‌هایش درین مجالِ کوتاه میسّر نیست و به چیزی کمتر از یک کتابِ مفصّل نخواهد انجامید. موضوعِ این مقاله، بررسیِ یکی از معدود نُسَخِ منتشرشده از دیوانِ بجامانده از اوست؛ که درین قحطیِ تأسّف‌انگیزِ ناشی از گفتمان پدرشاهی و مردسالارانه‌ی حاکم بر ادبیات پارسی، بمصداقِ «لنگه‌کفشِ کهنه در بیابان نعمتِ خداست!» ارزشمند و خواندنی‌ست. نسخۀ حاضر، بهمّت ادیب و پژوهشگر مازنی، شادروان سیّدمحمّد طاهریِ شهاب آماده شده است.
    این نسخه ازلحاظ اسلوب تصحیح ادبیِ انتقادی و علمی، جامع و مانع نیست و می‌توان ایرادات و کاستی‌هایی را در آن مشاهده کرد؛ و بلحاظ ساختاری، فی‌المثل درقیاس با اسلوب تصحیح رباعیّات خیّام بهمّت شادروان پروفسور آرتور کریستن‌سن (با ترجمۀ دکتر فریدون بدره‌ای) یا تصحیح ابتهاج از حافظ، بمراتب ضعیف‌تر است. (فی‌المثل غزل شماره‌ی 174 با مطلع «آن خالِ عنبرین که نگارم به رو زده / دل می‌بَرَد ازآنکه به وجهِ نکو زده» بوضوح سروده‌ی یک مرد است امّا ایشان آنرا ازآنِ مهستی دانسته‌اند. یا آنکه به چارچوبِ محتوائیِ کلّی و شیوه‌ی بیان و اسلوب کلامِ مهستی پروا نکرده، شماری از مشهورترین رباعیّاتِ خیام را درردیف سروده‌های مهستی درج کرده‌اند. حال‌آنکه در نقطۀ مقابل، شادروان کریستن‌سن در تصحیح خود از خیّام با بررسیِ عمدۀ رباعیات منتسب به وی، میان رباعیّات خیّامی (به‌احتمال قریب‌به‌یقین متعلّق به خیّام) و خیّامانه (مطابق اندیشه و شعر خیّام، امّا اشتباهاً منتسب به وی) تفاوت قائل شده و با تعریف معیارهایی کوشید این دو دسته را از یکدیگر تفکیک کند). بااین‌حال، نسخۀ حاضر نسبت به دیگر نُسَخی که تاکنون از دیوان مهستی منتشر شده، دست‌کم تاآنجا که من اطّلاع دارم از بقیّه بهترست. بعنوان نمونه، نسخۀ 1985-باکو (بکوشش آقایان رفائیل حسینوف و محمّد آقاسلطان‌زاده)، همانگونه که پیشتر نوشته‌ام، تنها رباعیّات مهستی را گردآورده و فاقد غزلیّات و قطعات و حتّیِ رباعیاتِ هزل‌آمیز اوست. حال‌آنکه نسخۀ طاهری شهاب این موارد را نیز داراست، و ازین‌لحاظ می‌تواند تصویر گسترده‌تر و روشنتری از مهستی را به خوانندگان کتاب نشان دهد.
    یکی دیگر از نقاط قوّت کتاب، مقدّمه و مؤخّرۀ بسیار زیبا و خواندنیِ آن هستند که حقّ مطلب را درباره‌ی شخصیت و شعرِ مهستی ادا کرده‌اند. مقدّمۀ شادروان استاد عبدالرّحمن فرامرزی که درباره‌ی شهبانوی شعر پارسی درنهایت بلاغت و لطافت دادِ سخن داده است؛ در شمارِ لذّت‌بخش‌ترین مقالاتی‌ست که بقلمِ یک ادیبِ سخن‌سنج درباره‌ی شاعری دیگر تاکنون خوانده‌ام. مؤخّرۀ پروفسور یان ریپکا* «استاد السنۀ شرقیۀ دانشگاه پراگ» نیز نمونه‌ای چشمگیرست از قدرشناسیِ زیبا و بجای یک دانشمند و ادیبِ اَنیرانی از شاعری ایرانی که به زبانی جز زبانِ مادریِ وی شعر سروده؛ لیکن آن دانشمند در سایه‌ی تسلّط به زبانِ این شاعر توانسته گوهرِ درخشنده‌ی شعرش را بخوبی درک کند و ارج بنهد.
    از دیگر موارد لذّت‌بخش این کتاب، معدود حاشیه‌هایی هستند‌ که زنده‌یاد طاهری شهاب گهگاه در جای‌جای آن نوشته‌اند و نشان از تسلّط ایشان به فنّ شعر و علاقۀ صمیمانه‌ی ایشان به شعر خوش دارد. فی‌المثل ذیل مصرع پایانی از رباعیِ شماره‌ی61 بقرار «در گردن من که پارسائی نکند»** چنین نوشته‌اند:
    «کلمۀ (در گردن من) حشوی است که در ملاحت از خال مشکین بر چهرۀ گلگون سبق برده و برای حشو ملیح گمان میکنم بلکه یقین دارم ازین بهتر مثلی در فارسی و شاید در عربی هم پیدا نخواهد شد.»
    من بعنوان یک دوستارِ دیرینه‌ی مهستی، جُنگی از سروده‌های او را براساس نسخۀ حاضر و نسخۀ 1985-باکو ساخته و پرداخته‌ام و قصد دارم آنرا با منابع دیگر تکمیل کنم. همین قصدِ من، نشان از فقدان یک تصحیح علمی و انتقادیِ تمام‌عیار از سروده‌های مهستی دارد. امیدِ آن دارم که روزی نه‌چندان دور، نظاره‌گرِ انتشار چنان اثری باشیم.
    30 فروردین 1399

    * Jan Rypka (1968-1886) خاورشناس برجسته‌ی چک، و استاد ایران‌شناسی و ترک‌شناسی در دانشگاه کارلِ پراگ. وی در مهرماه 1313 برای شرکت در جشن هزاره‌ی فردوسی بدعوت حکومت پهلویِ یکم به ایران آمد. مقاله‌ای که از ایشان در مؤخّرۀ کتاب بچاپ رسیده را بتاریخ 18 مارس 1967 در پراگ نوشته‌اند. پروفسور ریپکا، کمتر از دو سال پس از نگارش آن مقاله، در سنّ 82 سالگی دارِ فانی را بدرود گفت.
    ** شخصاً معتقدم این مصرع بصورت «بر گردنِ من! که پارسایی نکند» درست است؛ زیرا ایهامی پدید می‌کند که ضمناً حاکی از «به گردن گرفتن» (کنایه از ضمانت دادن) نیز هست.

    https://1qatreh.wordpress.com/2020/04...

  6. Ehsan Ehsan says:

    دیوان مهستی گنجوی
    اعتراف میکنم اول با هزلیات مهستی گنجوی اشنا شدم! و همین باعث شد سراغ دیوان ایشون رو بگیرم
    ولی الحق که اشعار عاشقانه و عرفانی ایشون بسیار عالیست
    کتاب من بهتمام و تصحیح شهاب طاهری
    چاپ بانک بازرگانی ایران
    تهران
    1347

  7. Heawa Heawa says:

    Ostade tamoom-ayaare rubai-sarai boode, vaghean nobooghesh tooye shaeri khirekonandas. foghalaadeh. tak.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *